امروز اومدم یه داستان قشنگ براتون بذارم
دوکشتیبان در حالی که ذخیره ی غذایی روبه پایان بود به جزیره ای دور افتاده رسیدند.بایکدیگر تصمیم گرفتندهرکدام به یک طرف جنگل بروندودعا کنند تا ازاین مخمصه نجات یابند روز اول یکی از انها از خدا در خواست غذا کرد خدادرکنار او درختی زیبا رویاند اما مرد اول هیچ نداشت روز دوم مرد دوم ارزوی خانه ای کرد .خدابرای او خانه ای زیبا خلق کرد امامرد اول هنوز هیچ چیز نداشت روز سوم مرد از خدا درخواست همسری کرد خدا یک کشتی بادختری زیبارو به جزیره فرستاد روز چهارم مرد همراه زنش قصد رفتن از جزیره را کرد که ناگهان صدایی به گوش رسید
ای مردبادوستت به این جزیره امدی وحالا بدون او می روی مرد در پاسخ گفت اولیاقت استجابت دعاهایش را نداشت در غیر این صورت او نیز مثل من صاحب همه چیز می شد.صدا گفت هیچ می دانی وقتی هر روز هر چه می خواستی به دست می اوردی من تنها دعای اورا مستجاب کردممرد گفت مگر دعای او چه بود
صدا گفت
خدایا دعاهای دوستم را مستجاب کن
الان متحول شدید می دونم پس نظر یادتون نره
Copyright © 2009 All rights reserved © Power By: rikhtopash.com