تبليغاتX
زمزمه ی افتاب
وضعیت مدیر
مطالب قبلی
نویسندگان وبلاگ
جستجو در وبلاگ

  

آرشیو وبلاگ

» نقاشی روی پر
در این اپ صحبتی نمی کنم خودتون ببینید

نظر یادتون نره

  نويسنده: هلیا  تاریخ: دوشنبه 31 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» پدرم روزت مبارک
                      ميلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت،
                                 اسد الله الغالب، علي بن ابيطالب، مبارک باد

 ناگهان يک صبح زيبا آسمان گل کرده بود
خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود
حتم دارم در شب ميلادت، اي غوغاترين!
حضرت حق نيز در کارش تأمل کرده بود
هر فرشته، تا بيايي، اي معمايي ترين!
بال هاي خويش را دست توسل کرده بود

سلااااااااااااااااااام

تولد حضرت علی وروز پدر رو به شما وتمام پدرای مهربون تبریک می گم
امیدوارم همشون صد ساله بشن

.

.

دسته گل زیر رو از طرف خودم وتمام بچه ها تقدیم می کنم به تمام بابا های زحمت کش

.

.

 

در این اپ تصمیم دارم خلاصه ای از زندگانیه حضرت علی رو براتون بذارم

علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را    
که به ما سوا فکندی همه سايه ی هما را   

    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بين
       به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را

علی علیه السلام  و زیبائیها:

زیباترین ولادت: تنها کسی که در داخل خانه خدا بدنیا آمد، اوست.

زیباترین نام: بنا بر روایات متعدد، نام علی مشتق از نام خداست.

زیباترین معلم: علی تربیت شده دست پیامبر (ص) بود.

زیباترین سخنان: به تعبیر بسیاری از بزرگان، نهج البلاغه برادر قرآن کریم است.

 

تولد در خانه خدا

مکه در يکي از ماه هاي حرام، ماه رجب، پذيراي مقدم زيارت کنندگان خانه خدا بود. زائران با آداب و مناسک خود به گرد خانه خدا طواف مي کردند، گاه پروردگارشان را مي خواندند و گاه بت ها را. و آن روز نيز که روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه کعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يک زن بود که به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي کرد، شرک و کفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي کرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان کند.

او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت. و تقدير چنين بود که اين فرزند تولدي مبارک و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي کرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد کرد، دردي که فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس کرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي کرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي کشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.

چه مي دانست که خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.

فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني که او را از چشم مردم پنهان کند، و سرانجام آغوش گشوده کعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه کعبه گذارد. و اين تقدير الهي بود که مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.

نامش را علي نهادند؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس کمياب. همان چيزي که بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...

 

نسب علي (ع)

نسبت که به معناي اصل و نژاد است. از عوامل مؤثر در ساختار وجودي انسان و تشکيل دهنده شخصيت اوست. طبق گفته قرآن و روايات و ائمه معصومين و نيز علم روانشناسي، فرد بسياري از صفات و روحيات خود را از طريق وراثت به ارث مي برد. حضرت علي (ع) به داشتن اين ويژگي ممتاز بوده که اجداد طاهرش همگي از نظر فضليت و بزرگواري معروف و مشهور بودند. پدر و مادر حضرت علي (ع) هر دو از خاندان هاشم بودند و اين خانواده، در فضايل اخلاقي و صفات والاي انساني، در ميان عرب و قريش، زبان زد همگان بود و شجاعت و تيزهوشي و زيرکي، از امتيازات آنها به شمار مي رفت و همه اين فضايل، در حد اعلاي خود به علي بن ابيطالب به ارث رسيد.

پدر علي (ع)

يکي از شخصيت هاي نقش آفرين صدر اسلام، حضرت ابوطالب پدر حضرت علي (ع) و عموي بزرگوار پيامبر خدا (ص) است. او يکي از ده فرزند عبدالمطلب و خود از بزرگان مکه و رئيس قبيله بني هاشم، و سراسر وجودش، سرشار از بخشش، مهرباني و فداکاري در راه آيين توحيدي بود. ابوطالب بعد از وفات عبدالمطلب، سرپرستي پيامبر اکرم (ع) را به عهده گرفت و بعد از اينکه پيامبر به مقام رسالت رسيد، در راه هدف مقدس ايشان که همان گسترش آيين يکتا پرستي بود، با تمام وجود جانبازي و فداکاري کرد تا آنجا که گفت: «تا جان دارم، از محمد دفاع مي کنم.» او سرانجام در سال دهم بعثت در سال 64 سالگي ديده از جهان فروبست. حضرت علي (ع) مراحل آغازين کودکي را در دامان تربيت چنين پدري بزرگوار رشد يافت.

مادر علي (ع)

مادر گرامي حضرت علي (ع) فاطمه دختر اسد از فرزندان هاشم است. وي از نخستين زناني بود که به پيامبر ايمان آورد و در دوران کودکي پيامبر، مدتي سرپرستي او را به عهده داشت. از اين رو، پيامبر اکرم ضمن تکريم وي، با تعبير مادر از او ياد مي کرد و حتي هنگام رحلت فاطمه بنت اسد، پيامبر اکرم بسيار متأثر شده و پيراهن خود را بر او پوشانده و بر او نماز خواند و فرمود: «خداوند است که زنده مي کند و مي ميراند. اي خدا، به حق من و همه انبياي پيش از من، مادرم فاطه بنت اسد را ببخشاي و دليل و برهانش را بر او تلقين کن و جايگاهش را وسعت بده، همانا که تو را ارحم الراحمين هستي».

 کنيه علي (ع)

در فرهنگ عرب، کنيه اسمي غير از نام اصلي شخص است، که براي مردان با کلمه اَب و اِبن، و براي زنان با اُم و بنت مي آيد و غالباً براي تعظيم و تکريم شخص به کار مي رود. حضرت علي (ع) هم کنيههاي مختلفي داشت: از جمله:

ابو تراب که کنايه از هم نشيني آن حضرت با خاک و سجده هاي طولاني ايشان داشت. در سال دوم هجري، علي (ع) روزي زمين خوابيده و مقداري گرد و غبار بر لباسش نشسته بود. در اين هنگام پيامبر اسلام بر بالين ايشان آمد و با خطاب «يا ابوتراب» آن حضرت را بيدار کرد. از آن زمان آن حضرت به اين کنيه مشهور شدند. ابوريحانتين: اين کنيه را هم پيامبر براي ايشان قرار داد و به معناي پدر دو ريحانه بهشت، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) است.

القاب علي (ع)

در فرهنگ اعراب، لقب اسمي غير از اسم اصل شخص و نامي است که کسي به آن شهرت مي يابد. لقب بر مدح يا ذَمّ شخص اشاره دارد. القاب حضرت علي (ع) فراوان است و همگي دلالت بر مدح حضرت علي (ع) مي کنند؛ از جمله:

يعسوب الدين و يعسوب المؤمنين: ابن ابي الحديد که از بزرگان اهل سنت است، در اين باره مي گويد: اين دو لقب را پيامبر اکرم (ص) در دو نوبت به علي بخشيد. يک بار به او لقب يعسوب الدين را داد؛ يعني مالک و رئيس و حاکم دين، و در نوبت ديگر فرمود: يعسوبُ المؤمنين؛ يعني آقا و رئيس مؤمنان.

مرتضي لقب ديگر حضرت علي (ع) به اين معناست که رفتار و کردار آن حضرت، مورد پسند خدا و رسول خداست. از ديگر لقب هاي آن حضرت، مي توان به اسدالله (شيرخدا)، حيدر (شير بيشه ايمان) و  کاشِفُ الکَرب (برطرف کننده غم) اشاره کرد.

نهج البلاغه علي (ع)

یکی از گنجينه هاي جاويد و درخشان علم علوي كه از روح بلند پيشواي پرهيزكاران حضرت امير مؤمنان (ع) سرچشمه گرفته است، كتاب گرانسنگ "نهج البلاغــه" است. نهج البلاغــه برگزيده اي از خطبه ها نامه ها و سخنان كوتاه و حكمت آميز علـي (ع) و قطره اي از اقيانوس بيكران معارف الهــي است. مجموعه اي نفيس از سخنان زيباي امير كلام حضرت علي (ع) كه گذشت روزگار نمي تواند غبار كهنگي بر آن بنشاند. ستاره اي درخشان در آسمان علم و معرفت و هنر و ادب كه تا هميشه بر تارك علوم اسلامي خواهد درخشيد. تأمل و تعمق در محتواي نهج البلاغــه مي تواند ما را با گوشه هايي از مكتب مولاي دنيا و دنيا پرستي حماسه حكومت عدالت دعا و مناجات مؤمنان در بخشهاي الهيات، شجاعت، تهذيب اخلاق، سلوك و عبادت و... آشنا سازد. توجه به اين كتاب شريف يكي از نيازهاي نسل امروز جامعه اسلامي است.

 

و علي (ع) مي آيد ...

ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...

و جمعه چه شکوهي دارد و اين جمعه شکوهي ديگر!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد.

 معشوق خدا

آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمنيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است و محمد (ع)، در خانه خدا، خانه عشق و شوريدگي پا به عرصه خاکي نهاد. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست.

 طبيب دردمندان

ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علي (ع) به وديعت گرفته اند! آب هاي همه درياها از انعکاس نام او مي درخشند و مي خندند و نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است! او علي است؛ طبيبي که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم مي نهد و دل هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و زبان هاي بي کلام را درمان مي کند. او علي (ع) است که غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي مي کند.

 مردي از تبار نور

مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

 

.

.

.وحالا نوبت می رسه به هدیه ها

.

.

.

.

برین پایین

.

.

.

.

.

.

.

.

یه جمله ی قدیمی می گه
روز مادر طلا فروشی ها شلوغ می شه روز پدرجوراب فروشی ها

.

.

.

.

.

شوخی بود

راستش هدیه ای که زحمات پدر هارو جبران کنه پیدا نکردم اما برای اینکه دست خالی نباشم
با تمام وجود تقدیمت می کنم

.

.

.

.

 

.

.

.

حالا کیک روز پدر

.

.

تمام قنادی های تهران رو زیر و رو کردم تا یک کیک قشنگ پیدا کنم

.

.

.

.

دیگه زیاد مزاحمتون نمی شم
چون می دونم الان دارید می رید اپ کنید یا اگرهم کردید می رید ببینید چند تا کامنت اومده

تا بعد بابای

  نويسنده: هلیا  تاریخ: چهارشنبه 26 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
»
اهنگ رو وبلاگو تقدیم می کنم به دوست گلم هدیه جون که دلم براش اندازه ی سوراخ جوراب
جوراب موچه شده
هدیه جونم بیا سر بزن دیگه

هدیه خانوم این شعر دقیقا وصف حال منه

هدیه گلم بدون با تمام وجود دوست دارم

و دراخر

امیدوارم زود بیای

 

  نويسنده: هلیا  تاریخ: شنبه 22 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» در دل باخدا

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , مجید


...
خواست دکمه سند را بزند
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی می رفت
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

 

رویه کاغذ نوشته شده چیزی نمی نویسند ... سپید باش تا خدا شروع به نوشتن کند ......

داستان بالا از وبلاگ یکی از دوستان گرفته شده

  نويسنده: هلیا  تاریخ: جمعه 21 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» عجایب
سلام به همه ی دوستان خوبم
این اپ خیلی عجیبه البته از نظر من خوشحال می شم نظرات شمارو هم بدونم

 

 

و در اخر
تو نامه ای .. نامه ای به خدا ... پس ببین چه کلمه هایی رویه دلت نوشته ای .......

  نويسنده: هلیا  تاریخ: پنجشنبه 20 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» باران
سلام به همه ی دوستان عزیز امروز اومدم یه اپ احساسی کنم
چند تا مطلب خیلی قشنگ تقدیم به انان که تکه ای از اسمان در چشمانشان وتجسمی زیبا از خاطره ی ایثار گل ها سرخ در دلشان به یادگار مانده

زندگی
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی بر خلاف ارزوهایم می گذردو چون می گذردغمی نیست...
زندگی لذت جوشیدن عشق است به دل
زندگی عقربه ی ساعت عاشق شدن است
که زهر ثانیه اش .تیک وتاک دل منسر به جنون می ساید
تا که احساس کندحس فریبای شقایق هارا
که شقایق همه جاتازه ترین احساس است

باران
بدان اشک تو باران می سازد
باران سرچشمه ی اهی است
که از قلب من و تو بر می خیزد
و قلب فرشتگان را می فسردو انها می گریند
و از گریه ی انهاست که زمین اباد می شود
و از حرکت بال انهاست که باد ایجاد می شود
واین ما هستیم که ابر راسرچشمه باران تصور می کنیم

امیدوارم هیچگاه ابر چشماتون نباره

  نويسنده: هلیا  تاریخ: دوشنبه 17 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
»
سلام به همه ی دوستان عزیز
این اپ هیچ مصرفی نداره وفقط به منظور رسیدن تعداد مطالب به حد مورد نیاز هست به همین خاطر بخش نظرات رو در این پست فعال نکردم
لطفا نظراتتون رو در پست پایین مطرح کنید
با تشکر
            هلیا

  نويسنده: هلیا  تاریخ: دوشنبه 10 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» نا رفیق
سلام دوستان
باتوجه به این که داستان قبل خیلی مورد پسند شما دوستان واقع شدامروزهم یه داستان خیلی قشنگ براتون گذاشتم

یه روز یه ابادانیه که اسمش ممد بوده با یه تهرانیه که اسمش علی بوده می رن سربازی اونجا باهم دوست می شن وقتی دوره ی سربازی تموم می شه .
ممد به علی می گه ببین علی دوره ی سربازی تموم شد ولی دوستیه ما تموم نمی شه هر وقت زن خواستی بیا ابادان من برات زن پیدا می کنم .علی هم به ممد می گه هر وقت کار خواستی بیا تهران من برات کار پیدا می کنم
می گذره و یه روز علی حوس زن گرفتن می کنه می ره ابادان خونه ی ممد و پیدا می کنه .سلام و احوال پرسی و....
ممد دخترای زیادیو به علی نشون می ده ولی هیچکدومو نمی پسنده اخر خسته می شه و تصمیم می گیره برگرده که می بینه یه دختر زیبا ازدر همسایه بغلی می یادبیرون به ممد می گه من این دخترو می خوام
ممد اصلا به روی خودش نمی یاره که اون نامزده خودشه پنهانی با دو خانواده صحبت می کنه 
دست دخترو می ذاره تو دست علی می فرسته تهران
یه روز وضع ممد خراب می شه مادرش می گه نامزدتو دادی رفت پس برو تهران به علی بگو برات کار پیدا کنه.
ممد می ره تهران میگرده خونه ی علی رو پیدا می کنه می بینه چه خونه ای خونه نیست باغه. زنگ
می زنه  علی می گه کیه ممد می گه منم ممد. گفته بودی برام کار پیدا می کنی علی می گه من اصلا ممد نمی شناسم خلاصه هرچی از این اصرار از اون انکار
بالاخره خسته می شه می ره می شینه تو پارک جلوی خونه با خودش فکر می کنه وقتی رفت ابادان می گم دوستم برام کار پیدا کرد من نخواستم نمی گم دوستم نامرد بود
تواین فکرابود که یهو دید دوتا دزد دارن می یان با خودش می گه الان هم می یان کتکم می زنن هم پولامو ور می دارن بذار خودم برم بهشون بدم
می ره پیش دزدا وقتی اونا وضع اینو می بینن  پولاییو که قبلا دزدیده بودنمی دن به ممد
ممد می ره حموم یه دست کت شلوار می گیره می خوادبره خونشون که می بینه یه خانم مسنی با یه ماشینه گرون قیمت می اد طرفش بهش می گه ببین خانم من شهرستانیم زود گول می خورم بیا برو منو ول کن
زنه می گه من از تو خوشم اومده یه فروشگاه زنجیره ای دارم بیا اونجا کار کن
ممد می ره و از برکت دستش روز به روز کار بهتر می شه
یه روز زنه می گه بیا دختر منو بگیر خلاصه عروسی می کنن و یه روز زن ممد می گه یه مجلس شراب خوری تو بالا شهره می یای بریم ممد می گه بریم
می رن اونجا علی و زنشو می بینن
ممد می گه ساقیه اول من
بخورید به سلامتیه دوستی که رفیق نبود و نارفیق بود
بخورید به سلامته دزدایی که به من پول دادن
بخورید به سلامتیه خانومی که به من کار داد و دخترش زن من شد
علی می گه ساقیه دوم من
بخورید به سلامتیه اون دوتا ادمی که دزد نبودن من فرستادمشون
بخورید به سلامتیه اون زنی که مادرم بود واون دختری که خواهرم بود

نظر یادتون نره

  نويسنده: هلیا  تاریخ: یکشنبه 9 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» همسفر
سلام

امروز اومدم یه داستان قشنگ براتون بذارم

دوکشتیبان در حالی که ذخیره ی غذایی روبه پایان بود به جزیره ای دور افتاده رسیدند.بایکدیگر تصمیم گرفتندهرکدام به یک طرف جنگل بروندودعا کنند تا ازاین مخمصه نجات یابند روز اول یکی از انها از خدا در خواست غذا کرد خدادرکنار او درختی زیبا رویاند اما مرد اول هیچ نداشت روز دوم مرد دوم ارزوی خانه ای کرد .خدابرای او خانه ای زیبا خلق کرد امامرد اول هنوز هیچ چیز نداشت روز سوم مرد از خدا درخواست همسری کرد خدا یک کشتی بادختری زیبارو به جزیره فرستاد روز چهارم مرد همراه زنش قصد رفتن از جزیره را کرد که ناگهان صدایی به گوش رسید

ای مردبادوستت به این جزیره امدی وحالا بدون او می روی مرد در پاسخ گفت اولیاقت استجابت دعاهایش را نداشت در غیر این صورت او نیز مثل من صاحب همه چیز می شد.صدا گفت هیچ می دانی وقتی هر روز هر چه می خواستی به دست می اوردی من تنها دعای اورا مستجاب کردممرد گفت مگر دعای او چه بود

صدا گفت

خدایا دعاهای دوستم را مستجاب کن

الان متحول شدید می دونم پس نظر یادتون نره

  نويسنده: هلیا  تاریخ: جمعه 7 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» پرداخت شد

پسرک یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش داد . مادر دست هایش را خشک کرد و  کاغذ را گرفت و فهرست بلند بالایی را روی آن دید  .

برای زدن چمنها : ۵ دلار

برای تمیز کردن اتاق : ۱ دلار

برای خرید از مغازه : ۵۰ سنت

برای نگهداری از بچه : ۲۵ سنت

برای بردن آشغال ها : ۱ دلار

برای گرفتن کارت صد آفرین : ۵ دلار

برای تمیز کردن حیات : ۲ دلار

جمع: ۱۴دلار

این مادر قلمی را برداشت و پشت کاغذ پسرک نوشت :

برای نه ماهی که تو را در شکمم حمل کردن : بدون هزینه

برای تمامی شبهایی که بالای سرت بیدار نشستم و از تو پرستاری کردم : بدون هزینه

تمامی دورانی که برایت تقلا کردم و به خاطرت اشک ریختم : بدون هزینه

خریدن اسباب بازی : بدون هزینه

پختن غذا : بدون هزینه

پاک کردن بینی تو : بدون هزینه

جمع : بدون هزینه

و نهایتا قیمت عشق حقیقی : بدون هزینه

پسرک اینها را خواند ، حسابی  اشکش در آمد . قلم را از دست مادرش گرفت و زیر همه آن ها نوشت : (( تمامی هزینه ها پرداخت شد ! ))

 

 

  نويسنده: هلیا  تاریخ: چهارشنبه 5 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت    
» خوش اومدید
سلام به همه ی دوستانی که برای اولین بار به این وبلاگ سر زدن                         

این اولین اپ من هستش  امیدوارم نظرات سازنده ی شما باعث بهبود مشکلات این وبلاگ بشه

  نويسنده: هلیا  تاریخ: شنبه 1 تیر1387  موضوع:    لینک ثابت